مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
71
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> لهام بجنب الطِّفّ أدنى قرابة * من ابن زياد العبد ذي النّسب الوغل أميّة أمسى نسلها عدد الحصى * وبنت رسول اللَّه ليس لها نسل يزيد لعين دست بر سينهء پرايمان يحيى زد وگفت : « سكوت ! » گويند : يحيى از آنجا بيرون آمد وديگر كسى أو را نديد . پس روى به امام زين العابدين عليه السلام كرد وگفت : « يا ابن الحسين ! أبوك قطع رحمي وجهل حقّي ونازعني سلطاني ، فصنع اللَّه تعالى ما قد رأيت ؛ اى پسر حسين ! پدر تو قطع رحم من كرد وحقّ مرا ندانست وبا حجت من منازعه كرد . پس خداى تعالى بكرد آنچه ديدى . » امام فرمود : « « مَا أصَابَ مِن مُصِيبَةٍ فِي ا لْأرْضِ وَلَا فِي أنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِن قَبْلِ أن نَبْرَأَها إنّ ذلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ » ؛ نرسيد هيچ مصيبتى در زمين ودر نفسهاى شما مگر آنكه در لوح محفوظ است ؛ پيش از آنكه بيرون آوريم آن را به درستى آن بر خداى آسان است . » يزيد روى به خالد ، پسر خود كرد وگفت : « أردد عليه ؛ كافر بچه ، جاهل بود به غايت . » پس يزيد گفت : « عورات أهل بيت را درآوريد ! » چون آوردند ، ايشان را با چادرهاى سخت كهنه وناشسته بديد وبرنجيد وگفت : « قبّح اللَّه ابن مرجانة ، لو كانت بينكم وبينه قرابة ورحم ما فعل هذا ؛ خداى زشت گرداند ابن مرجانه را . اگر أو در ميان شما قرابتي ورحم داشتى ، هرگز اين كار نكردى . » فاطمة بنت حسين گويد : شامي سرخ رنگ حاضر بود . روى به يزيد كرد وگفت : « اين كنيزك را به من بخش ! » ومراد من بودم كه فاطمهام . من بترسيدم وچنگ در عمهام زينب زدم . گفت : « مترس كه اين حكم نتواند كرد كه حق تعالى اين معنى از ما بازداشت . كسى أهل بيت را به كنيزى نبرد . دل فارغ دار . » پس زينب گفت : « كذبت واللَّه يا شامي ولو متّ ما ذاك لك ولا له ؛ دروغ گفتى به خدا اى شامي واگر تو مردهاى كه اين كار ترا ميسر نشود ونه يزيد را . » يزيد از روى غضب گفت : « إيّاي تستقبلين جهراً بهذا إنّما خرج من الدِّين أبوك وأخوك ؛ اى زينب ؛ روى به جانب من كن به اين سخن آشكارا . به درستى كه بيرون رفت از دين پدر تو وبرادر تو . » زينب گفت : « بدين اللَّه ودين أبي ودين أخي اهتديت أنت وجدّك وأبوك إن كنت مسلماً ؛ به دين خدا ودين پدر من وبرادر من راه يافتهاى تو وجدّ تو وپدر تو اگر مسلمان باشى . » يزيد گفت : « كذبت يا عدوّة اللَّه ؛ دروغ گفتى اى دشمن خدا . » زينب گفت : « أنت أمير تشم ظلماً وتقهر بسلطانك ؛ تو أمير هستى ! خواه دشنام دهى از روى تقهر وخواه ظلم كنى به سلطنت خود . » يزيد خجل وشرمنده وخاموش شد . شامي باز گفت : « اين كنيزك را به من ده . » يزيد بانگ بر أو زد كه : « اغرب . » عمادالدين طبري ، كامل بهائى ، 2 / 293 - 295